تبليغاتX
نون والقلم

بعضي ها معتقدند كه حرف راست را بايد از دهان روشنفكران و فرهيختگان شنيد و عامه در اين ميان محلي از اعراب ندارند. خب! البته اينكه چطور بايد عامه را قانع كرد كه ما به شما اعتقادي نداريم و فقط يه جاهايي لازمتان داريم را افلاطون در«جمهوريت» توضيح داده كه مثلا مي توانيد به آنها بگوييد:«جوهره شما از مس است و جوهره نخبگان و نجيب زادگان از طلا» و اراجيفي در اين حد و اندازه...


ادامه قلم
+ قلم زده شده در شنبه سیزدهم تیر 1388توسط قلم |

کشیش : موقع پایین آمدن سرازیریه و قدیسین هم به آدم کمک می‌کنند ولی امان از برگشتن! قدیس‌ها می‌ایستند و فقط تماشا می‌کنند، همین! خدا رحم کنه.

دیالوگی به یاد ماندنی از فیلم سینما  پارادیزو

این مطلب جالب دوست افغان و بسیار عزیزم را نیز دراینجاحتمن بخوانید

+ قلم زده شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388توسط قلم |

يكي از آموخته هاي من در مساله كتاب خواني آن است كه آدمي در نمايشگاه يا فروشگاه  كتاب، وقتي ويار كتاب خريدن به سراغش مي آيد، بايد با تكيه بر حس ششم خودش كتابي را انتخاب كند اما اين تصور را نداشته باشد كه آن كتاب حتمن به زودي زود بايد خوانده شود چون هركتابي براي خوانده شدن دليل و شان نزول! خاص خودش را مي خواهد بنابراين هر از چند گاه، وقتي از كتاب هايم «سان» مي بينم؛ ناخوداگاه متوجه مي شوم كه فلان كتاب كه سال ها در كتابخانه خاك مي خورد الان خواندنش موضوعيت دارد و همچنانكه دانشمندان فهميده اند هوس آدمي به شيريني يا آلوچه صرفا هوس نيست و ريشه در نياز آن لحظه بدن دارد، متوجه شده ام كه اين حس من كه هر زمان كتابي را به هم آغوشي مي خواند، صرفا بر اساس هوس نيست و مجموعه شرايطي لازم است كه يك كتاب را به عشوه گري و برانگيختن ولع يك كتابخوان وادارد.


ادامه قلم
+ قلم زده شده در سه شنبه نهم تیر 1388توسط قلم |

پاره کاغذی حیران
به شعبده های دست هایی نگاه می کرد
که او را در هم می پیچیدند
و آب دهان بر پیشانی اش می انداختند
پاره کاغذ در خود می پیچید
دل ضعفه ای ملال آور
با بوی تند سریش هایی که حالش را به هم می زدند
خاطره دور ایام  بلند بالایی
درخت بودن و سر به فلک ساییدن ها
همه و همه
به یادش آمد


ادامه قلم
+ قلم زده شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388توسط قلم |

فتاده تخته سنگ آنسوی تر ، انگار کوهی بود
و ما این سو نشسته ، خسته انبوهی
 زن و مرد و جوان و پیر
 همه با یکدیگر پیوسته ، لیک از پای
و با زنجیر
اگر دل می کشیدت سوی دلخواهی
به سویش می توانستی خزیدن ، لیک تا آنجا که رخصت بود
 تا زنجیر
 ندانستیم


ادامه قلم
+ قلم زده شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388توسط قلم |

دوست عزیزی دارم به نام «سلیمان حیدرپور» که پیشتر هم برای تان در مورد او نوشته بودم. سلیمان که خودش بنا به روحیه شوخ خود اصرار دارد او را «حضرت سلیمان» ! صدا کنم، همیشه به من می گويد : «باید در زندگی مثبت اندیش بود و حتی در جهنم هم بهترین و مطبوع ترین جا را برای نشستن انتخاب کرد»...


ادامه قلم
+ قلم زده شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388توسط قلم |

مساله ايجاد پايگاه نظامي فرانسه در امارات و فاجعه تروريستي در مسجد اميرالموءمنين زاهدان دو مساله اي هستند كه باعث شد امروز بدون هيچ مقدمه اي به مساله« ما و عرب» ها بپردازم زيرا تا حد زيادي يقين دارم كه يكي از عوامل اصلي در تشديد ناامني هاي اخير در برخي استان هاي جنوبي ريشه در اين مساله دارد...


ادامه قلم
+ قلم زده شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388توسط قلم |

امروز، سومین مصاحبه در ۱۲ ماه اخیر را برای مساله ی مهمی انجام دادم و به عبارتی «مسلمانی ام را شارژ کردم»، چون دوباره سوال، همان سوال های متداول در مورد نماز و روزه بود و خوشبختانه نتایج آزمایش ها ی امروز نشان داد که هنوز مسلمانم!


ادامه قلم
+ قلم زده شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388توسط قلم |