
چند روز پيش (۱بهمن) ، روز ملي «مارتین لوتر کینگ»؛ كشيش سياهپوست و رهبر« جنبش حقوق مدني آمريكا» بود .از مدت ها پيش قصد داشتم در مورد اين مرد بزرگ و انديشه هايش مطلبي بنويسم اما این گردن درد لعنتي و پاره اي كارهاي ديگر باعث تاخير در اين مساله مي شد و به قول مولوي :«مدتي بايست تا خون شير شد». اينكه امروز با هر بدبختي بود دست به كيبورد!بردم و در مورد لوتر كينگ نوشتم چند دليل مهم دارد: اول آنكه در مطبوعات خواندم ؛هفته پيش در حركتي بي سابقه، تماشاگران هوادار تيم ذوب آهن اصفهان، سخنان بسيار توهين آميز و نژادپرستانه اي را عليه بازيكن خارجي و سياهپوست تيم فوتبال «مس كرمان» برزبان رانده اند كه به نظر مي رسد در فرهنگ ايراني ،چيز غريبي است و فكر مي كنم بايد نشست و فكر كرد كه چرا اين روزها مساله رنگ و نژاد براي برخي از مردم ما تا اين اندازه موضوعيت پيدا کرده است؟
مساله دیگری هم که باعث شد اين مطلب را به سرانجام برسانم ، احساس دینی بود که به شخصیت بزرگی همچون مارتین لوتر کینگ داشتم و فکر می کنم این روزها که سایت ها و شب نامه های بی امضاء با هدف تخریب این و آن رشد سرطانی پیدا کرده و آبروی افراد وجه المصالحه مسایل پیش و پا افتاده شده است چندان بیراه نیست که با یاد مردی چون لوتر کینگ تلنگری هم به کسانی بزنیم که دیری است اخلاق را از یاد برده اند .دلیل دیگری نیز وجود دارد و آن این است که ديشب رمان «ناطور دشت»نوشته «جی.دی.سلینجر» را تمام کردم و درست در صفحه 288 (انتشارات ققنوس-ترجمه احمد کریمی)که جزو صفحات پایانی کتاب محسوب می شود به این عبارت برخوردم:
آقای آنتولینی نوشته ای از روانشناسی به نام Wilhelm stekel را به دستم داد.این حرفی است که او زده:«علامت انسان رشد نیافته این است که می خواهد بزرگوارانه در راه یک هدف جان بسپارد و حال آنکه علامت انسان رشد یافته این است که می خواهد در راه یک هدف به فروتنی زندگی کند».
با خواندن این عبارت بسیار عمیق ،بازهم به یاد لوتر کینگ و دغدغه پست جدیدم افتادم و با خود گفتم هرچند که لوتر کینگ در نهایت به دست نژادپرستان ترور شد و به قتل رسید امابر خلاف مالکوم ایکس، رویکرد بسیار آرام و بدون هیاهویی را در پیش گرفته بود و به طور قطع با اصراری که بر نفی خشونت داشت نشان داد که قصد دارد به فروتنی هرچه تمام تر به هدف خویش برسد،و چه بهتر كه من هم به عنوان يك انسان فروتنانه و البته مطول! چيزي در اين باره بنويسم :
آمريكا در روز ملي لوتر كينگ شاهد آيين هاي مختلفي بود از تجمع هوادران صلح در مركزnonviolent گرفته تا گردهمايي در كليساي تعميدي ابنزر(آتلانتا ايالت جورجيا) Ebenezer Baptist Church كه لوتركينگ در آن موعظه مي كرد. با كمي جستجو متوجه شدم كه سالگرد لوتركينگ به اين دو گردهمايي بزرگ محدود نشده است و براي مثال در گرينسورو (ايالت كاروليناي جنوبي)مركز ضد خشونت كينگ نيز شاهد گردهمايي بزرگي بوده است كه در آن «ايزابل فاريس» خواهر لوتر كينگ طي سخناني گفته است :«ما در اين مركز به جاي كشتن كودكان عراقي به مردمان گرسنه و بي سر پناه غذا و مكان مي دهيم و اين آن چيزي است كه مارتين به ما آموخت».
جرج بوش رييس جمهور آمريكا براي آنكه از قافله نوع دوست ها عقب نماند، به كتابخانه مارتين لوتركينگ در نزديكي ساختمان كاخ سفيد رفت و كتاب زندگينامه مارتين لوتر كينگ را برايشان خواند اما از همه جالب تر مناظره ميان باراك اوبا ما و هيلاري كلينتون در« میرتل بیتچ»Myrtle Beach ایالت کارولینای جنوبی بود .در آغاز هر دو طرف سعی می کردند تا با گرامی داشت یاد لوتر کینگ خود را به آرمان های وی نزدیک تر نشان دهند اما در پایان انگیزه های داغ سیاسی هرکدام از دو رقیب هم حزب باعث شد که لوتر کینگ یکسره به فراموشی سپرده شد و هرکدام سعی کنند دیگری را به بی کفابتی متهم کنند.ذكر اين نكته خالي از لطف نيست كه اوباما اين روزها در سخنانش به عمد اصرار دارد كه بگويد:« آمريكا بايد تغيير كند» اين عبارت به شكل هوشمندانه اي از سخنراني مشهور« من رويايي دارم» لوتر كينگ اقتباس شده است زيرا در اين سخنراني، كينگ بارها به عبارتي با اين مضمون اشاره دارد .
اوباما در روز ملي كينگ پس از پايان مناظره اش با كلينتون به كليساي ابنزر رفت و در مورد کینگ چنین گفت :« زنداني اي كه زندانبانش را دوست داشت و از زندانيان مي خواست كه زندانبانان را دعا كنند. او بر زخم هاي ما مرهم گذاشت و به ما آموخت كه آزادي با كينه و خشم مجال بروز نمي يابد » . حالا كه از كارهاي خوب اين روز حرف زدم بد نيست بگويم كه زنده نگه داشتن یاد وخاطره مارتين لوتر کینگ در آمریکا با آن تنوع فکری و قومیتی ،استثنائاتی هم داشت،چنانکه در« جنا» ایالت لویزیانا، جمعیت معدودی - كمتر از 50 نفر سفید پوست نژاد پرست پلاکاردهای با این مضمون که او پادشاه(king) ما نیست به دست گرفته و علیه وی شعار دادند.
كيسي كيگل، معاون سفيد پوست فرماندارجورجیا ، طي سخناني در مورد نقش لوتر کینگ خطاب به مردم چنین گفت:«چيزي كه كينگ به ما ياد داد، خدمت و تعهد به نوع بشر است» و فرماندار سياهپوست آتلانتا نيز گفت:« هيچ رويايي آزادي خواهانه اي بدون كينگ وجود خارجي ندارد و كينگ نيز بدون روياي آزادي وجود ندارد». اين سخن خانم فرماندار كه با وجود پوست سياهش اكنون بر منصبي مهمي تكيه زده يكي از جزيي ترين دستاوردهاي لوتر كينگ است و استفاده از تعبير «رويا» هم به سخنراني مشهور مارتين لوتر كينگ با عنوان« رويايي دارم» I HAVE A DREAM اشاره دارد.
ريشه تاريخي يك روز ملي
سالهاست در آمربکا سومین دوشنبه ماه ژانویه به احترام دکتر مارتین لوتر کینگ جونیور،تعطیل ملی اعلام می شود و امسال این روز،22ژوییه بود . خود مارتین لوتر کینگ متولد 15ژوییه 1929 است اما امریکایی ها معمولا، دوشنبه ها را به اعیاد ملی خود اختصاص می دهند زیرا مردم باسه روز تعطیلات آخر هفته فرصت و انگیزه خوبی برای شرکت در مراسم مربوط به این اعیادرا خواهند داشت .هرچند اکنون اختصاص یک روز به شخصیتی همچون کینگ، امر ساده ای به نظر می رسد اما باید دانست که این کار به این سادگی ها هم اتفاق نیفتاده وتاکید بر این مساله از آن روست که بدانیم حتی کشوری مثل ایالات متحده برای آنچه تاکنون بدست آورده است، فراز و نشیب و دشواری های فراوانی راپشت سرگذاشته است.
مارتین لوتر کینگ در ۴ آوریل ۱۹۶۸ توسط یک سفیدپوست نژادپرست در شهر« ممفیس» ایالت تنسی ترور شد وبا وجود اینکه کینگ عضو سندیکاهای کارگری نبود و اصولا نه چپ بود و نه راست و فقط از کرامت انسانی دفاع می کرد، لیکن سندیکاهای کارگری و گروه های روشنفکری و آزادی خواه پس از مرگ او خواستار آن شدند که روزی خاص به پاسداشت از وی اختصاص داده شود .جان کونیار، نماینده دموکرات کنگره از ایالت میشیگان اولین کسی بود که این پیشنهاد را به کنگره ارایه داد و«استیوی وندر» خواننده مشهورپاپ ،آهنگ مشهور«تولدت مبارک» را در اعتراض به آنهایی که مانع عملی شدن این طرح می شدند، خواند:
(آهنگ و متن انگلیسی آن را بشنوید و بخوانید )
تولدت مبارک !
میدانی که آنچه میگویند مفهومی ندارد
باید قانونی علیه کسانی که
در مقابل جشن گرفتن یک روز برای تولد تو
مقاومت میکنند وجود داشته باشد.
چون همه میدانیم
که زمانی را باید کنار بگذاریم
برای اینکه به تو بگوییم که چقدر دوستت داریم
و مطمئنم که تو هم موافقی
که مناسبترین روز برای چنین جشنی بینالمللی
نمیتواند بهتر از روزی باشد که تو پا به این دنیا گذاشتی.
تولدت مبارک باد
تولدت مبارک باد
من هیچگاه درک نمیکنم
چگونه مردی که برای خوبی جانش را داد
نمیتواند یک روز اختصاصی داشتهباشد
روزی که به نام او شناخته شود
تنها به این دلیل که گروهی نمیتوانند تحمل کنند
این روز نباید وجود داشته باشد چونکه
رویایی که او به روشنی داشت را
میخواهند به وهم تبدیل کنند.
و همه ما میدانیم
که او ایستاد برای اینکه زمانی خواهد رسید
که قلبهایمان در آرامش و صلح خواهند خواند
ممنونیم مارتین لوتر کینگ.
چرا هیچگاه روز تعطیلی وجود ندارد
که در تمام جهان
صلح جشن گرفته شود؟
زمان برای امثال من و تو
سررسیده است
تو میدانی که راه رسیدن به حقیقت
عشق و تساوی برای تمام فرزندان خدا است.
آن روز باید رویداد بزرگی باشد
و تمام روز باید به خاطرات کسانی اختصاص داده شود
که زندگی و جانشان را برای یکی شدن
همه انسانها وقف کردند.
پس بیا آغاز کنیم
میدانیم که عشق میتواند پیروز شود
پس آنرا رها کنیم و فقط درون قلبمان نگاه نداریم
با بلندترن ندای خود فریاد کنید
تولدت مبارک باد
ما میدانیم کلید یکی شدن همه انسانها
رویایی است که تو مدتها پیش در سر داشتی
این رویا در قلب کسانی که به تساوی اعتقاد دارند هنوز زنده است
ما کمک میکنیم که این رویا روزی به واقعیت بپیوندد
میدانم که اینکار را خواهیم کرد
چون قلب ما چنین به ما حکم میکند.
( تولدت مبارک ترانهای است که در 1980 استیوی واندر Stevie Wonderآنرا نوشت، تولید و اجرا کرد. این آهنگ را استوی برای کمپینی که برای تعطیل اعلام کردن روز تولد مارتین لوتر کینگ پسر در آمریکا بود ساخت و ازآنبرای شناساندن این کمپین به مردم استفاده کرد).
این اقدامات در کنار حمایت روزافزون اقشار مختلف مردم و نیز ستاره های سینما منجر به ارسال نامه ای با 6میلیون امضا به کاخ سفید شد با این وجود ریگان رییس جمهور وقت و رهبران حزب جمهوریخواه، چندان رغبتی به جانبداری از این ایده نداشتند.در همان زمان سناتورجمهوریخواه «جسی هلمز» از ایالت کارولینای جنوبی ،دراعتراض به این رویکرد طی سخنانی گفت:«چطور یاد یک چپگرا و شاید کمونیست را گرامی بداریم حال آنکه او مخالفت جنگ ویتنام بود و با این کار به آمریکا خیانت کرد؟ ».مخالفت افرادی چون سناتور هلمز، البته راه به جایی نبرد و سرانجام ریگان پس از تصویب این طرح، مجبور به امضای قانونی شد که طبق آن سومین دوشنبه ماه ژانویه «روز ملی گرامیداشت دکتر مارتین لوتر کینگ»نام گذاری شد.
سه سال بعد نیز جرج بوش پدر- رییس جمهور وقت امریکا- قانونی را امضا کرد که طبق آن،این ماه به گرامیداشت نقش سیاهان در تاریخ آمریکا اختصاص یابد.هرچند ایالت های مختلف امریکا یکی پس از دیگری در برابر چنین جریانی سر تسلیم فرود آورده و این روزملی را به شکل رسمی پذیرفتند اما ایالتی همچون آریزونا از امضاء و پذیرش چنین قانونی سرباز زد تا اینکه سرانجام در جریان برگزاری جام جهانی فوتبال در امریکا ،این ایالت نیز که میزبانی چند مسابقه را بر عهده داشت -بنا به اصرار فیفا مجبور به پذیرش این قانون شد.بد نیست بدانید که از جمله دلایل قبول این قانون از سوی ایالت آریزونا ترانه مشهوری بود که «بابلک اینمی» ستاره موسیقی «هیپ هاپ »خوانده بود .آهنگ اینمی با این مطلع آغاز می شد که:« اگر به ایالت آریزونا برسم فرماندارش را می کشم!» این ترانه به دلیل محبوبیت روزافزونش به شدت وجهه فرماندار این شهر را مخدوش کرده بود و در نتیجه جناب فرماندار که در سال 1993 پرونده فساد مالی اش نیز بر سر زبانها افتاده بود بهتر آن دید که با امضای این قانون مفری برای خود بیابد.
دعا برای زندانبان

لوتر کینگ:زندانی برای زندان بان دعا کن!
مارتین لوتر کینگ(15آوریل 1929)درآتلانتا(ایالت جورجیا)در محله ای نزدیک به کلیسای تاریخی ابنزر متولد شد.اجداد وی ازآفریقایی هایی بودند که به عنوان برده به آمریکا انتقال داده شده بودند . مایکل کینگ - پدر مارتین - یکی از کشیش های کلیسای ابنزر بودوهرچند نام مارتین را برای فرزندش انتخاب کرده بود اما به دلیل علاقه ای که به« لوتر»- کشیش رفورمیست آلمانی و بنیانگذار مذهب پروتستان -داشت ،گاه و بیگاه و در خلال سخنانش پیش بینی می کرد که روزی فرزندش همانند لوتر فردی اثرگذار خواهد شد و به همین دلیل نیز در 6 سالگی نام مارتین کینگ را به «مارتین لوتر کینگ» تغییر داد .مارتین به همراه دو برادر دیگرش ویلی و آلفرد از همان آغاز تحت تعالیم مذهبی پدر قرار گرفتند و همیشه نقشی محوری در گروه کر کلیسا داشتند.
مارتین ده ساله بود که فیلم «برباد رفته» را برای نمایش به کلیسای ابنزر آوردند زیرا سیاهان حق تماشای این فیلم در سینماها را نداشتند فیلم بربادرفته (اسکارلت)ماجرای زندگی خانواده ای اشرافی بود که دستخوش جریانات ناشی از جنگ های شمال و جنوب شده بودند و اگرچه این جنگ بر سر نفی برده داری بود اما نقش سیاهان جز نقش حاشیه ای خدمتکار سیاهپوست و وفادار خانواده چیز قابل توجهی نبود ،خود لوتر کینگ بعدها گفت که:« پس از این دیدن این فیلم قسم خوردم که برای تساوی میان رنگین پوستان و سفیدپوستان تلاش کنم» و شاید بیراه نباشد اگر بگوییم ؛مانیفیست کینگ در همان زمان تدوین شد.از حوادث ديگري که به روشني در ذهن مارتين جوان مانده بود، ماجرايي بود که در نوجواني براي او پيش آمد. زماني که مارتین آخرين سال تحصيلي دبيرستان را ميگذراندبه عنوان يکي از اعضاي فعال «باشگاه بحث» براي ايراد یک مسابقه سخنرانی انتخاب شد. موضوع بحث «مارتين» جوان، «سياهپوست و موسسات دولتي» بود و متن منقح و نوع بیان شیوای وی باعث شد که ذر این مسابقه حایز مقام اول شود.
کینگ جوان ،در راه برگشت با اتوبوس بود که سفيد پوستي وارد ماشین شد. رانندهي اتوبوس از آنها خواست که جاي خود را هرچه سريعتر به مرد سفيد پوست بدهند. «مارتينلوتر کينگ» راضي به اين کارنشد. راننده، او را «سياهپوست لعنتي» خطاب کرد و باز هم از او خواست که صندلي را ترک کند. «مارتين» جوان به شدت خشمگين شده بود. او از جلسهي سخنرانياي برميگشت که در مورد آزادي و حقوق سياهپوستان در جامعه، صحبتها شده بود. حتي براي اجراي اين سخنراني، رتبهي اول را نيز احراز کرده بود. اما اکنون با او چنين رفتار ميشد.اين خاطره، تصميم او را براي رهايي از قيد تبعيض نژادي، محکمترساخت. مارتین حرف پدر را هرگز فراموش نميکرد که ميگفت:«مهم نيست که براي چه مدت زماني با اين سيستم تبعيض نژادي زندگي خواهم کرد، مهم آن است که من هرگز آن را قبول نداشتهام و نخواهم داشت و براي مبارزه با آن تا لحظهي مرگ از پاي نخواهم نشست».
کینگ پسر باهوشی بود و در 15 سالگی وارد دانشگاه «مورهاوس» شد و در همان جا موفق به اخذ لیسانس جامعه شناسی شد و کمی بعد لیسانس الهیات را نیز در دانشگاه پنسلوانیا اخذ کرد .كينگ در همين ايام بود كه در سخنراني هايش به تدريج فلسفه خود به نام« فلسفه جنبش حقوق مدنی» را تببين و تشريح مي كرد. او فوق لیسانس و دکترای الهیات را در حالی که 25 سال بیشتر نداشت دربوستن گرفت (20 سال پس از مرگ کینگ نژاد پرستان تلاش کردند تا ثابت کنند تز دکترای کینگ در بوستن کاملا جعلی بوده است و حتی خود دانشگاه بوستن نیز با آنکه در نهایت اذعان کرد که نقش اصلی در نگارش تز به عهده خود کینگ بوده ولی بازهم تاکید کرد که بخش های چشمگیری از رساله از دیگران اخذ شده است).

رزا پارکس پس از بازداشت
مارتین لوتر کینگ درتاریخ1/12/1995موفق به اخد دکترایش شد ودرست در ساعت 6 بعدازظهر همان روز؛ «رزا پارکس »خیاط سیاهپوست در مونتگمری آلاباما پس از یک روز خسته کننده کاری به ایستگاه اتوبوس رفت و منتظر ماند تا هرچه زودتر به خانه اش برود .سرو كله اتوبوس پيدا شد، رانندهٔ اتوبوس شخصی بود که قبلاً با پارکس در گیری داشت و چند سال قبل وقتی که او بلیتش را پرداخت کرده بود و برای سوار شدن به سمت در عقب اتوبوس حرکت میکرد درها را بست و بدون اینکه او را سوار کند، حرکت کرده بود. بعدها پارکس همیشه از سوار شدن اتوبوسی که او رانندهاش بود امتناع کرده بود اما در آن روز به خاطر تنگی وقت مجبور بود که سوار شود. پس از حرکت در دو ایستگاه بعد یک مرد سفید پوست وارد اتوبوس شد و مجبور بود که بایستد. اگر چه آن مرد هیچ اعتراضی نکرد اما راننده بلافاصله متوجه شد و دستور داد که برای نشستن آن مرد جایی را خالی کنند.
بعد از اینکه دو نفر از جای خود بلند شدند، پارکس مانع از نشستن آن مرد سفیدپوست شد. دیگر مسافران (سیاه) که خشم راننده را دیده بودند از اتوبوس پیاده شدند. کمی بعد سر.کله پلیس پیدا شد و پارکس را بازداشت، 14 دلار جریمه و انگشتنگاری کردند. خودداری رزا پارکس از واگذاری صندلی اش در يک اتوبوس شهری به يک مرد سفيدپوست و بازداشت متعاقب وی، منجر به بروز وقایعی سرنوشت ساز شد ولوتر كينگ نيز با هوشياري تمام پیامدهای این واقعه را در جهت استيفاي حقوق سياهان مديريت مي كرد.
سال ها بعد جسی جکسون از رهبران جنبش مدنی سياهان آمريکا در اشاره به اقدام خانم پارکس (1955 ) گفت: «اين خياط 42 ساله در آن لحظه نشست تا همه ما برخيزيم و ديوارهای جدايی فروريخت» و ادوارد کندی، سناتور دموکرات، از ماساچوست نيز در مورد او گفته است: : «نبرد بی سر و صدای او برای کسب برابری، زنگ آزادی را برای ميليون ها نفر به صدا در آورد».خود رزاپارکس در سال 1992 درباره آن حادثه گفت: «دليل واقعی بلند نشدنم اين بود که احساس می کردم اين حق من است مثل همه مسافران با من رفتار شود. ما آنگونه رفتارها را بيش از حد تحمل کرده بوديم».
جیمی مکنزی شاعر امریکایی در باره این واقعه شعرزیبایی دارد با عنوان استوار ایستادن (Standing Tall) با این مضمون :
بعضی پادشاهان در حالیکه نشستهاند پادشاهی میکنند
در حالیکه اطرافشان را چاپلوسان و وسایل لوکس گرفتهاند.
ولی این پادشاه [کینگ] محکم ایستاد
سربلند ایستاد
استوار ایستاد.
وقتی راننده به روزا گفت
"به انتهای اتوبوس برو"
وقتی گارسون به دانشآموزان گفت:
"ما به امثال شما سرویس نمیدهیم"
وقتی شهردار به رای دهندگان گفت:
"رای شما به حساب نمیآید"
و وقتی که کلانتر به معترضین گفت:
"از خیابان ما بیرون بروید"
و از سگها و شلنگ آتشنشانی و شلاق حیوانات
برای متفرق کردنشان استفاده کرد
این شاه محکم ایستاد
مغرور ایستاد
استوار ایستاد
و از صلح صحبت کرد
از عشق
و کودکان
دست در دست هم
بالاخره آزاد
بالاخره آزاد
وقتی عدهای نعره میزدند برای خشونت
برای انتقامهای خشمناک
برای چشم در مقابل چشم
و دندان در مقابل دندان
او بر موضع خود پایمردی کردگ
و از صلح سخن گفت.
و وقتی گروهی تخم نفرت کاشتند
او در حالیکه لبخند میزد ایستاد
و عشق پراکند
تا اینکه مثل دریایی در تمام سرزمین جاری شد
و قانون نژاد پرستانهی جیم کراو را پاک کرد
دیوارها را پایین آورد
زنگها را به صدا در آورد
با شادمانی
برای آزادی.
تا اینکه
در حالیکه بر فراز قله ایستاده بود
به سردی
او را با گلولهای زدند
به امید اینکه ویران شدن او را ببینند
به امید اینکه او را [از سر راهشان] کنار بگذارند
برای اینکه او را پایین بکشند.
ولی این پادشاه
حتی در مرگ
حتی امروز
محکم و استوار ایستاده است
سربلند ایستاده است
استوار ایستاده است
و ما او را به یاد داریم.
رزا در سال 1996 نشان آزادی رياست جمهوری را دريافت کرد(9سال پیش از مرگش) و سه سال بعد مدال طلای پارلمانی که برترين نشان افتخار غيرنظامی است به وی اعطا شد.اگر سخنرانی چند وقت پیش از این کشیش لوترکینگ در مورد فلسفه جنبش حقوق مدنی را اولین بیانیه این جنبش بدانیم بی تردید این اقدام رزا پارک اولین گام عملی در این راستا تلقی می شد و به همین دلیل نیز دوسال پیش پسر رزا پارک فقید طی سخنانی در برابر کنگره آمریکا اعلام کرد که «رزا؛مادر جنبشی بود که لوترکینگ پدر آن محسوب می شود».

به هر روي به پيشنهاد مارتين لوتر كينگ تصميم گرفته ميشود که شرکت اتوبوسراني تحريم شود و کسي با اتوبوس مسافرت نکند. اين کار با انديشهي وارد ساختن ضرر مالي به شرکت اتوبوسراني و از بين بردن مسألهي حاشيهنشيني سياهپوستان صورت ميگيرد. رهبران جنبش و کشيشها، پس از زندانيشدن «رُزا پارکس» به گردهمآيي ميپردازند و مسألهي تحريم شرکت اتوبوسراني را برنامهريزي ميکنند. کشيشها در مراسم مذهبيِ يکشنبهي خود، موضوع را براي مردم توضيح ميدهند، دست به تبليغات وسيعي ميزنند و اعلاميههاي آن را به شکل گستردهاي پخش ميکنند.
در اعلاميهها شرح مختصري در مورد شخصيت «رُزا پارکس» و دليل زنداني شدنش آمده بود. سپس از مردم خواسته بودند که براي رفتن به محل کار خود و يا هر مقصد ديگر از اتوبوس استفاده نکنند. کميتهي تاکسيداران نيز در اين کار، مردم را ياري کردند و با هزينهاي که با هزينهي اتو بوس برابر بود، مردم را به مقصد ميرساندند. همه چيز به خوبي برنامهريزي شده بود.پنجم دسامبر 1955، اولين روز تحريم اتوبوس ها بود. هر روز در شهر، حدود 17500 نفر سياهپوست به طور معمول، از اتوبوس به عنوان وسيلهي نقليه استفاده ميکردند. بدين معنا که هفتاد و پنج درصدمسافران شرکتهاي اتوبوسراني را چنين افرادي تشکيل ميدادند. برنامهي تحريم اتوبوسها با آرامش و نظم خاصي به اجرا درآمد. اين کار، نوعي اعتراض صلحآميز و بدون خشونت یعنی همان روش مبارزهاي که «مارتين» آرزويش را کرده بود.
عملي شدن اين تحريم، روح تازهاي در کالبد خسته و ستمکشيدهي سياهپوستان دميد و اميدهاي بسياري در دلهايشان به وجود آورد. قدم بعدي، سخنراني «مارتينلوتر کينگ» بود که شايستهترين فرد براي چنين کاري بود. زماني که به کليسا رفت، مردم بسياري براي شنيدن سخنراني او آمده بودند، آنچنانکه جاي خالي براي نشستن نبود. بلندگوهاي بزرگ به گونهاي جاسازي شده بود که مردم خارج از کليسا نيز بتوانند سخنان او را بشنوند. پليس نيز در بيرون از کليسا به صورت آماده باش ايستاده بود.گردهمايي داخل کليسا با سرودهاي مذهبي که همدردي انسان را بر ميانگيخت، آغاز شد. سپس «رُزا پارکس»، که در حقيقت، جرقهي اوليهي اين اعتراضات بود، چگونگي سوارشدن به اتوبوس و زنداني شدنش را را براي مردم توضيح داد. سپس نوبت به «مارتينلوتر کينگ» رسيد.محور حرف هاي مارتين «لوترکينگ» به طور طبيعي، در مورد رفتار غيرانساني دولت با مردم سياهپوست بود و تأکيد ميورزيد که: «آنچه ما از دولت ميخواهيم، حق ماست و ما زماني ميتوانيم به اين حق دست يابيم که متحد باشيم.»

مارتین در آن روز سخنانی ایراد کرد که بخش عمده آن اکنون به جملاتی مشهور و جاودان تبدیل شده است:
There is nothing more dangerous than to build a society, with a large segment of people in that society, who feel that they have no stake in it; who feel that they have nothing to lose. People who have a stake in their society, protect that society, but when they don't have it, they unconsciously want to destroy it
هیچ چیز خطرناکتر از این نیست که جامعهای بسازیم که در آن بیشتر مردم حس کنند که هیچ سهمی در آن ندارند. مردمی که حس میکنند سهمی در جامعه دارند از آن جامعه محافظت میکنند، ولی اگر چنین احساسی نداشته باشند، نا خودآگاه میخواهند که آن جامعه را نابود کنند.
A man can't ride your back unless it's bent
هیچکس نمیتواند سوار شما شود، مگر اینکه شما خم شده باشید [و به او اجازه سواری دهید].
he question is not whether we will be extremists, but what kind of extremists we will be... The nation and the world are in dire need of creative extremists
سوال این نیست که آیا ما افراطی خواهیم بود یا نه؛ بلکه این که چه نوع افراط گرایی خواهیم بود... جامعه و دنیا به طرز وحشتناکی به تندروهای سازنده [و نه ویرانگر] نیاز دارد.
تأکيد «مارتينلوتر کينگ» هميشه بر آن بود که اعتراض ها بايد در کمال آرامش و بدون هرگونه برخورد خشونت آميز صورت گيرد. باور افرادي که در کليسا جمع شده بودند برآن بود که آنها مي توانند تحت رهبري فردي چون او به آزادي و ارزش هاي انساني برسند. باوري که رسيدن به آن براي آنها به صورت آرزو درآمده بود. گروهي که اين اعتراضات را رهبري مي کردند خواسته هاي خود را اينگونه مطرح کردند که:
- رانندگان اتوبوس نسبت به مسافرين سياهپوست بايد رفتار مودبانه داشته باشند.
- سياهپوستان مي توانند از در عقب و سفيدپوستان از در جلو، سوار اتوبوس شوند.
- شرکت اتوبوسراني بايد براي اتوبوسهايي که در داخل محلههاي سياهپوستنشين در رفت و آمد هستند، رانندگاني از ميان سياهپوستان استخدام کند.

خانم پارکس پس از موفقیت جنبش اولین سیاهی است که در ردیف اول اتوبوس نشست
جنبش حقوق مدنی
در سال 1957 با پيگيري هاي لوتر كينگ ،كشيش هاي سياهپوست؛« كنگره رهبران مسيحي جنوب» (SCLC)را به عنوان يكي از مهمترين سازمان هاي حقوق مدني تاسيس كردند و يك سال بعد نيز كينگ كتابي نوشت با عنوان « تلاش براي آزادي»Strive Toward Freedom و در آن ابعاد مختلف نظريه خود با نام« نظريه نافرماني مدني» را تشريح و تبيين كرد.مارتين در سال 1959 براي بازديد از بناي یادبود و خانه گاندی به هند رفت و همین بسیاری را برآن داشته است که وي در ارايه نظريه نافرماني مدني از روش مبارزاتي گاندي الهام گرفته است اما به نظر مي رسد؛ لوتر كينگ و حتي خود گاندي به شدت تحت تاثير افكار «هنری تارو» فيلسوف قرن نوزدهمي آمريكا بوده اند.
تارو در 32 سالگي كتابي نوشت با عنوان:«حقوق و وظايف شهروندان در قبال حكومت » و در این کتاب نوشت :«حكومت مثل يك ماشين است و اگر درست كار نكرد قطعا بايد متوقفش كرد». او همچنين معتقد بود :« معمولا حکومت ها و سياستمداران بيشتر واجد معايب اند تا محاسن ... به نظر مي رسد دموكراسي وسيله است نه هدف و نمي تواند راه حل نهايي محسوب شود بنابر اين زمامداري اكثريت به معناي استيلاي فضيلت و عدالت نيست».
کینگ نیز در کتاب خود و در تاييد اين عبارت تارو نوشته است :«با وجود احترامي كه براي دموكراسي و حكومت اكثريت قايلم بايد اذعان كنم كه گاهي وجدان يك شخص بر يك جمع فضيلت و ارجحيت بيشتري داردو تابعيت از وجدان و اخلاق از تابعيت قانون مهم تر است».در واكنش به دیدگاه تارو و كينگ كه با وجود اختلاف زماني صد ساله ،عقيده مشتركي درقبال دموكراسي داشتند؛ كشيشي به نام «ويليام بيلي» كتابي نوشت با عنوان «فرمانبري مدني» و در آن فرمانبرداری از حکومت را همان فرمانبرداری از خدا و وجدان دانست و اعلام کرد که دموکراسی عین اخلاق است ،اما واكنش هاي خشونت بار حكومت در قبال اعتراض هاي مدني كينگ به تدريج نشان داد كه گفته هاي ويليام بيلي دست كم درعالم واقع چندان درست نبوده است .
پس از يك نوبت دستگيري و بازداشت كينگ و سپس آزادي وي ،تلفن ها و مكاتبات وي از سوي FBIشديدا كنترل مي شد و جالب آنكه بعدها مشخص شد كه «جان اف كندي» رييس جمهور وقت و برادرش «رابرت كندي» وزير دادگستري وقت كاملا از اين اقدام غير قانوني آگاهي داشته اند و بر اساس همين اطلاعات سعي داشتند تا كينگ را به عنوان يك كمونيست دو آتشه محاكمه كنند .بسياري معتقدند كه همين اقدام غير اخلاقي كندي و همپالكي هايش مويد اين نظريه« تارو» است كه مي گفت :«دموكراسي لزوما با اخلاق گره نخورده و تبعیت از اخلاق بر تبعیت از حکومکت رجحان دارد» .ماجرای بی اخلاقی زمامداران دموکرات البته به همین جا ختم نشد و ابعاد این مساله آنگاه روشن شد كه «دیوید گارو» در سال 1964با انتشار کتابی با عنوان «اف بي آي و لوتر كينگ »فاش كرد كه چگونه ؛اف بي آي سعي داشته است تا با برنامه ريزي مشمئزكننده اي، كينگ را وارد يك رابطه نامشروع جنسي و بدنام كند.
گارو مي نويسد به فرض آنكه آنها در اين كار موفق هم شده باشند، چيزي از ارزش هاي كينگ كم نمي شود اما بد نيست به نامه بدون امضايي اشاره كنم كه كينگ قبل از دريافت «جايزه نوبل صلح» به دست مارتین لوتر کینگ رسید.در اين نامه آمده بود:«به آخر راه رسيدي آقاي كشيش!تو قهرمان نيستي تو يك وحشي شروري كه بهتر است از دريافت جايزه صرف نظر كني و يك ماه باقي مانده را صرف جلوگيري از اين رسوايي كني.».گارو معتقد است كه اين نامه براي ايراد فشار رواني به كينگ و مجبور كردن وي به خودكشي ارسال شده بود و اگرچه اين اتفاق نيفتاد اما او را مجبور به استعفا از کنگره جنبش حقوق مدني كرد.
کینگ و خانوادهاش از طرف سازمان ها و گروههاي نژادپرست، مرتب تهديد به قتل مي شدند. گاه در روز، چهل نامهي تهديد آميز به دست آنها مي رسيد و رفته رفته هتاکی ها سیر صعودی پیدا می کرد واکنش کینگ اما یک چیز بود:«من برای شما دعا می کنم !من برای انسانیت دعا می کنم ،همان چیزی که همه ما قبل از حکومت و قدرت بدان متعهدیم». در يکي از همان روزها، پس از سخنراني مارتین، بمبي به طرف ساختمان خانهاش پرتاب کردند که آسيب جاني در پي نداشت ولي مقدار زيادي از ساختمان را ويران کرد.

گوشه ای از خشونت ها علیه سیاهان
به دنبال شکل گرفتن مبارزات سياهپوستان و فشردهتر شدن صف اتحاد آنها، نيروهاي دولتي و سازمانهاي نژادپرست، وحشيانهتر عمل کردند. نژادپرستان «کوکلس کلان» این باراتوبوسهای حامل سیاهان را نيز به آتش کشيدند تا تعداد ديگري نيز به اين شکل جان خود را از دست بدهند. اين خبر، «مارتينلوتر کينگ» را به شدت متأثر کرد و به پشتيباني آنان شتافت. شبي که او در کليسا سخنراني ميکرد، عدهاي در بيرون، همهي ماشينها را به آتش کشيدند و شيشههاي کليسا را شکستند.خشونت نسبت به دانشجويان طرفدار «سواران آزادي»، بيشتر از پيش مي شود.خبرنگاران و عکاساني که در آنجا حضورداشتند به خاطر تهيهي مطلب و فروش بيشتر روزنامههاي خود، عکس هاي فراواني گرفتند، که پخش آن در گسترهي وسيعي، چشم جهانيان را به حوادثي باز کرد که در آن سرزمين به خاطر کسب سادهترين حقوق انساني اتفاق مي افتاد. در شهر «بيرمنگهام» نيز برخوردها و خشونتهاي فراواني روي داد که موجب شد بار ديگر «مارتينلوتر کينگ» زنداني شود. در تظاهراتي که جوانان و کودکان در آن شرکت کردند، پليس خشونت به خرج داد و با اسلحه، شلنگهاي آب فشار قوي و سگهاي مخصوص، به مردم بي دفاع حمله برد. فيلمي که از اين تظاهرات پخش شد، مردم جهان را به سختي تکان داد.
پس از مبارزه و خشونت شهر «بيرمنگهام»، به منظور يادبود و بزرگداشت صدمين سال لغو بردگي در آمريکا در تاريخ 28 اوت 1963، راهپيماي هایي به طرف واشنگتن ترتيب داده شد. حدود 250 هزار نفر در مرکز شهر واشنگتن جمع شدند. افراد سرشناسي در آنجا به سخنراني پرداختند، از جمله « مارتينلوتر کينگ» که همه مشتاقانه انتظار مي کشيدند تا سخنانش را بشنوند.سخنراني تاريخي «مارتينلوتر کينگ» در آن جمع و آن روز، حرفهايي بود که به تاريخ پيوست و تا به امروز، آزاديخواهان به آن اشاره مي کنند.

مارتين لوتر كينگ در اين سخنرانی مشهور و زيبا با عنوان «رویایی دارم»چنين گفت:
اما سياه پس از گذشت يكصد سال، هنوز آزاد نيست. زندگى «سياه» هنوز پس از گذشت يكصد سال، به طرزى غم انگيز در غل و زنجير جدايى نژادى و تبعيض تباه مى شود. پس از گذشت يكصد سال و در ميان اين اقيانوس عظيم تنعم مادى، سياه همچنان در جزيره متروك فقر زندگى مى كند. پس از گذشت يكصد سال، سياه هنوز در گوشه و كنار جامعه آمريكايى مرارت مى كشد و خود را در وطنش غريب مى يابد. آرى اينچنين است كه ما امروز، اينجا گرد آمده ايم تا اين موقعيت شرم آور را برملا سازيم.
به تعبيرى ما به كاپيتول كشور خود آمده ايم تا طلبى را وصول كنيم. زمانى كه معماران جمهورى ما، عبارات متعالى قانون اساسى و اعلاميه استقلال را تقرير مى كردند، بر ضمانت نامه اى صحه گذاشتند كه هر آمريكايى وارث آن بود. اين مكتوب تعهدى بود بر اين امر كه همه انسان ها _ آرى همه انسان ها، چه سياه و چه سفيد- از حقوق ضرورى حيات و آزادى بهره مند خواهند بود و خواهند توانست به دنبال سعادت خود باشند.
امروز روشن است كه آمريكا، در عمل به اين تعهدنامه تا جايى كه به رنگ پوست شهروندانش مربوط است كوتاهى كرده است. آمريكا به جاى اين كه حرمت اين وظيفه مقدس را پاس بدارد، قبض بى ارزشى به دست سياهان داده است؛ كه وقتى براى وصول نقدينه به صندوقى ارسال مى شود بر روى آن مى نويسند: «تنخواهى نيست».
اما ما باور نداريم كه انبان عدالت تهى باشد: باور نمى كنيم كه در صندوقچه فرصت هاى يك كشور سرمايه اى نباشد و بنابراين آمده ايم تا طلب خود را وصول كنيم. طلبى كه با نقد شدنش درهاى آزادى و عدالت به روى ما گشوده خواهد شد.
ما همچنين به اين مكان مبارك آمده ايم تا به آمريكا متذكر شويم كه وقت بسى تنگ است. آمده ايم تا اعلام كنيم كه اينك زمان سرگرم شدن به ظاهرسازى هاى دلسردكننده نيست، دوره تجويز داروى ملال آور و اصلاحات تدريجى سرآمده است. آمده ايم تا بگوييم كه حال موقع تحقق دموكراسى است. زمان، زمان از تاريكى درآمدن است، از دره تفكيك نژادى گذركردن است، راه روشن و اصلى عدالت را پيمودن است. آرى اكنون، نوبت جابه جا شدن و حركت ملت ما، از ريگزار لغزان بى عدالتى نژادى به كوه استوار برادرى است. وقت آن است تا عدالت براى همه فرزندان خدا محقق شود.
تقديرى شوم در انتظار اين ملت خواهد بود اگر، اضطرار زمانه درك نشود. زمستان ديجور و سرد نارضايتى بر حق سياه تمام نخواهد شد تا زمانى كه بهار خجسته و روح بخش آزادى و برابرى خنده نزند. يك هزار و نهصد و شصت و سه فرجام كار نيست، آغاز راه است. كسانى را ديده ام كه اميدوارانه خيال مى كنند كه سياه با بيرون ريختن ناگزير خشم خود و بيان آنچه در دل دارد آرام خواهد گرفت. اما اين افراد، حتى اگر امور در كشور به روال معمول خود بازگردد سرانجام با ضربه اى ناگهانى از خواب غفلت بيدار خواهند شد چرا كه تا حقوق شهروندى سياه به او اعطا نشود آمريكا روى فراغت و آرامش را به خود نخواهد ديد. گردبادهاى تمرد تا زمانى كه صبح روشن عدالت طلوع نكرده بنيادهاى كشور ما را خواهد لرزاند.
اما موضوعى هست كه مى بايد آن را با مردم ام كه در اين هواى گرم و در اين درگاه عدالت ايستاده اند در ميان گذارم. سخن من اين است كه در فرايند نائل شدن به منزلت برحق خود نبايد دست به اعمال نادرستى بزنيم كه ما را گناهكار سازد. عطش ما به آزادى نبايد با نوشيدن جام بيزارى و نفرت سيراب شود.
شيوه و عزم بلند ما در مبارزه مى بايست تا ابد، مبتنى بر كرامت و اصول باشد. ما نبايد اجازه دهيم تا اعتراض سازنده ما به خشونت فيزيكى انحطاط پيدا كند، بايد كه از نو به بلندى هاى شكوهمندى صعود كنيم كه محل تلاقى نيروى مادى و نيروى دل است.
خشونت حيرت انگيزى كه اخيراً اجتماع سياهان را به كام خود كشيده است نبايد ما را نسبت به همه سفيدان بدگمان كند. از آن كه بسيارى از برادران سفيد ما، چنانچه امروز حضورشان در اينجا اين نكته را به اثبات مى رساند نشان داده اند كه سرنوشتشان به سرنوشت ما گره خورده است. آنها به اينجا آمده اند تا بگويند كه آزاديشان با آزادى ما پيوند دارد، ما نمى توانيم راه را به تنهايى طى كنيم.
با قدم گذاشتن در راه نيز بايد ميثاق ببنديم كه همواره به جلو گام برداريم. ما نمى توانيم به عقب بازگرديم. كسانى اين سئوال را از هواخواهان حقوق مدنى مى پرسند كه «شما كى آرام خواهيد گرفت؟» پاسخ اين است كه ما تا زمانى كه سياه قربانى واهمه هاى مكنون سبعيت پليسى است هرگز آرام نخواهيم گرفت.
ما هرگز نمى توانيم آرام بگيريم، زمانى كه تن هاى ما، فرسوده و خسته از سفر، نمى توانند در منزلگاه هاى بين راه ها و هتل هاى شهرها، مسكنى بيابند. ما هرگز نمى توانيم آرام بگيريم زمانى كه جابه جايى اصلى سياه در حركت او از زاغه اى كوچك به زاغه اى بزرگ تر خلاصه مى شود. ما هرگز نمى توانيم آرام بگيريم زمانى كه كودكانمان را مى بينيم كه از خويشى خويش تهى مى شوند و عزت نفس خود را از كف مى دهند، آنسان كه با اين تقرير مواجه مى شوند: «فقط براى سفيدان».
ما هرگز نمى توانيم آرام بگيريم زمانى كه سياهى در مى سى سى پى نمى تواند راى دهد و سياهى ديگر در نيويورك بر اين باور است كه چيزى براى راى دادن ندارد. نه، نه ما آرام نيستيم و آرام نخواهيم گرفت تا آن زمان كه عدالت همچون آبشارى فرو ريزد و انصاف همچون رودى عظيم سرازير شود.
اين را نيز مى دانم كه برخى از شما از معركه مصائب و رنج ها به اينجا آمده ايد. برخى از شما به تازگى از زندان رها شده ايد. برخى از شما از مناطقى آمده ايد كه جست و جوى آزادى در آنجا شما را با آتش بغض و عداوت و امواج سركش سبعيت پليسى مواجه كرده و اين همه شما را مغموم و مبهوت ساخته است. اما اين را نيز مى دانم كه اين رنج هاى سازنده شما را كارديده كرده است. با ايمان به اين كه اين رنج هاى نابحق رستگارى بخش است به تلاش خود ادامه دهيد.به مى سى سى پى بازگرديد. به آلاباما، به كاروليناى جنوبى، به جورجيا، به لوييزيانا، به حلبى آبادها و زاغه هاى شهرهاى شمالى و بدانيد كه اين وضع مى تواند به طريقى تغيير كند و تغيير نيز خواهد كرد. نگذاريد در چاه نوميدى و ياس سقوط كنيم.
به شما مى گويم امروز كه اى دوستان من، درست است كه ما را امروز و فردا مشكلاتى است اما من نيز رويايى دارم. من خواب ديده ام خوابى كه عميقاً ريشه در روياى آمريكايى دارد.
من خواب ديده ام كه روزى اين ملت به پا مى ايستد و زندگى را با معناى حقيقى اين اصل اعتقادى اش آغاز مى كند: «ما اين حقيقت را بديهى مى شماريم كه همه انسان ها برابر خلق شده اند.»
من خواب ديده ام كه روزى بر تپه هاى گلگون جورجيا، فرزندگان بردگان پيشين، مى توانند در كنار برده داران پيشين دور يك ميز كه ميز برادرى است بنشينند.
من خواب ديده ام كه روزى ايالت مى سى سى پى كه اينك در آتش بى عدالتى و سركوب شعله ور است به بهشت آزادى و عدالت تبديل مى شود.
من خواب ديده ام كه روزى چهار فرزند من، در كشورى خواهند زيست كه در آن نه برمبناى رنگ پوستشان كه براساس منش و شخصيت شان داورى خواهند شد. من امروز خواب ديده ام.
من خواب ديده ام كه روزى در آن پايين در آلاباما با آن نژادپرستان شريرش، با آن فرماندارش كه واژه هايى چون آشتى و الغاى تبعيض به سختى از زبان او شنيده مى شود، آرى آنجا در آلاباما در يك روز واقعى، پسران و دختران كوچك سياه مى توانند دستان كوچك همسالان سفيد خود را بگيرند و آنها را همچون دستان خواهران و برادران خود بفشارند. من امروز خواب ديده ام.
من خواب ديده ام كه روزى هر مغاكى بلندى مى گيرد، هر كپه انباشته اى كوتاه مى شود، زمين هاى ناهموار صاف مى شوند، راه هاى كج راست مى شوند، عظمت پروردگار آشكار مى شود و همه انسان ها او را در كنار خود مى يابند.
اين اميد ما است، با اين ايمان است كه من به جنوب بازمى گردم. با اين ايمان است كه ما خواهيم توانست از دل كوه نوميدى و ياس جواهر اميد را برون آوريم. با اين ايمان است كه ما قادر خواهيم شد ناهمخوانى هاى ملال آور ملت خود را به همخونى دل انگيز برادرى تبديل كنيم. با اين ايمان است كه ما مى توانيم با يكديگر كار كنيم، به همراه هم نماز گزاريم، به اتفاق هم مبارزه كنيم، با هم به زندان برويم، در كنار هم از آزادى دفاع كنيم و بدانيم كه روزى آزاد خواهيم شد.
و آن روز، روزى است كه در آن همه فرزندان خدا، قادر خواهند بود اين آواز را با معنايى جديد بخوانند:
«تراست كشور من خدايا
مى خوانم اين سرود را
تراست اين سرزمين محبوب
اين ديار آزادى
خاكى كه در آن آرميدند پدرانمان
و سرافراز شدند زائران
بگذار كه در آن از هر كوهى
طنين دراندازد صداى آزادى»
و اگر آمريكا مى خواهد كشورى بزرگ باشد بايد اين امر در آن تحقق يابد.پس بگذار كه از تپه هاى عظيم نيوهمشير از كوه هاى پرصلابت نيويورك و از ارتفاعات بلند آلگانى در پنسيلوانيا، صداى آزادى طنين دراندازد.بگذار كه از صخره هاى برف گرفته كلرادو و از شيب هاى چشم نواز كاليفرنيا صداى آزادى به گوش آيد.نه فقط از آنها كه بگذار صداى آزادى از كوه استون در جورجيا و كوه لوك اوت در تنسى به گوش رسد.
بگذار كه از هر تپه و كپه خاكى در مى سى سى پى اين صدا به گوش رسد. بگذار كه صداى آزادى از دامنه هر كوهى شنيده شود.و زمانى كه اين اتفاق افتاد، زمانى كه ما گذاشتيم تا آزادى طنين دراندازد، زمانى كه ما مجاز شمرديم تا از هر آبادى و روستايى - و از هر ايالت و شهرى- صداى آزادى شنيده شود آنگاه ما روزى را محقق كرده ايم كه در آن همه فرزندان خدا، اعم از سياه و سفيد، يهودى و مسيحى، پروتستان و كاتوليك خواهند توانست دست ها را به يكديگر گره زنند و آن آواز قديمى و مذهبى سياهان را سردهند كه: «اينك آزاد! اينك آزاد! خدايا سپاس اى قادر متعادل ما عاقبت آزاديم.»
در اوايل اکتبر 1964 «مارتينلوتر کينگ» جايزهي صلح نوبل را دريافت کرد. گرفتن چنين جايزهاي نه تنها از پيگيري او در امر حق و حقوق سياهان نکاست، بلکه تلاش او را بيشتر از پيش متمرکزتر ساخت. سياهان به ظاهر بر روي کاغذ، حق رأي داشتند، اما در عمل چنين نبود. براي رأي دادن، اول بايد ثبت نام مي کردند تا بعد داراي حق رأي شوند. در طول مراحل ثبت نام، به بهانههاي گوناگون، آنها را رد ميکردند و مانع ثبت نامشان مي شدند. يک بار 280 نفر را تنها به آن دليل که سعي کرده بودند نامشان ثبت گردد تا حق رأي دريافت کنند، دستگير کردند. « مارتينلوتر کينگ» يکي از اين افراد بود.
لوتر کینگ در اول ماه آوريل 1968 به «مِمفيس» مسافرت کرد تا از کارگراني که براي برابري دستمزد مبارزه مي کردند، حمايت کند. مسئولان فرودگاه عميقا نگران بودند، زيرا گفته شده بود که در هواپيماي حامل او، بمبي جايگذاري شده است. اما او در ميان فريادها و شادماني هاي طرفدارانش از هواپيما پياده شد. در طول آن روز، او در يکي از اتاق هاي هتل مشغول برنامه ريزي تظاهرات بزرگي بود که در پيش داشتند.
نزديکي هاي شب، او و دوستانش به بالکن هتل مي روند تا هوايي بخورند. ناگهان صداي شليکي شنيده مي شود و «مارتين» نقش زمين مي گردد. گلوله دقيقا به گردن او مي خورد و او را مجروح مي کند. ساعتي بعد او را به بيمارستان مي رسانند، اما پرنده بی قرار آزاد در دل شب به ابدیت پرواز کرده بود.
مراسم سوگواري او را در همان مکاني برگزار کردند که براي اولين بار سخنراني کرده بود يعني در« کليساي ابنزر» در «آتلانتا». زماني که کشته شد، 39 سال داشت. بيش از صدهزار نفر براي بزرگداشت او جمع شده بودند.
بر روي سنگ قبرش جملهاي از همان سرود کهن سياهپوستان بدينگونه حک شد:
«آزادي سرانجام از آن ماست. من آزاد هستم.»